|
يكي بود يكي نبود.غير از خدا هيچ كس نبود.
آن قديم ها كه مدرسه اختراع نشده بود مردم بچه هايشان را ميفرستادند مكتب درس بخوانند. يكروز يك پدر و مادري امدند اسم دخترشان را توي مكتب نوشتند. همان روز يك پدر و مادر ديگر هم امدند و اسم پسرشان را درمكتب نوشتند. وقتي مكتب خانه باز شد وبچه ها امدند و نشستند از قضاي روزگار چشم پسر و دختر به هم افتاد و يك دل نه صد دل عاشق هم شدند.(بنده نگارنده كه چندين نوبت در دانشكده زانوي تلمذ بر زمين زده يا به عبارت امروزي تر نشيمنگاه تلمذ بر نيمكت و صندلي نشانده در همين جا پيشدستي كرده هر گونه شباهت ميان اين دختر و پسر ديگر را تصادفي و اتفاقي اعلام مينمايد. رو نوشت به مسوول محترم بلاگفا جهت درج در پرونده احتمالي!) باري اين دختر و پسر هر روز در مكتب مي نشستند و زل ميزدند توي چشم همديگر و مثل فيلم هاي هندي آههاي جانسوز ميكشيدند. ميرزاي مكتب دار ديد اينطور نميشود درس داد. اين شد كه مكتب را دو شيفته كرد. گفت پسر ها صبح بيايند و دختر ها بعد از ظهر.!!!!(فكر كن دانشگا هامون اينطوري بشه...) اما بشنو از پسر كه وقتي ظهر درسش تمام ميشد ميرفت مي ايستاد توي كوچه پشت پنجره مكتب خانه هي زل ميزد به دختر و هي از ته دل اه جانسوز ميكشيد. دختر هم به پسر نگاه ميكرد و اه جانسوز ميكشيد. (روال درسو دانشگاه خودمون...) ميرزاي مكتب دار كه ديد با اين روش كاري از پيش نمي برد تصميمي گرفت دختر و پسر را بنشاند كنا هم ببيند دردشان چيست. باري يك روز كه كلاس تعطيل شد گفت دختر و پسر فوق الذكر بمانند. بعد رو كردبه ان دو و گفت: " يك ماه است شما دو نفر مرا از كار و زندگي انداخته ايد . يا همين حالا بگوييد چه مرگتان است يا ميگويم پدر ومادرتان بيايند تكليفتان را روشن كنند." پسر از ته دل اهي كشيد و گفت: " اي جناب ميرزا كدام پدر و مادر ؟ انها كه شما ديدي پدر خوانده و مادر خوانده ما بودند. پدر و مادر اصلي ما در دست امپراطوريس اسيرند. اي جناب ميرزا بدان و اگاه باش كه ما دو نفر ( جولز) و (جولي) دو قلو هاي افسانه اي هستيم كه اگر دست هايمان به هم بخورد كار ها ميكنيم كارستان!!!! " ( ديگه الله اعلم كه اين دوتا چه كاري ميكنن...) ميرزا با تعجب گفت " ااا ... شما دو قولو هاي افسانه اي هستيد ؟ من كارتون شما هارا ديده ام ..." [ تو ضيح نگارنده : ما از اينجا نتيجه ميگيريم كه اين جناب ميرزا دروغگو بوده است. چرا كه در ان زمان هنوز تلويزيون وجود نداشته است. باري ميرزاي مكتب دار اين حرف ها را شنيد قدري پول و قدري غذا براي تو راه [ ظن نگارنده : پنج هزار تومان به اضافه دو پرس چلو كباب كوبيده. به انها داد و راهيشان كرد كه هرچه زودتر بروند پيش مادر و پدر اصليشان. پسر و دختر هم كه از الكي اين دروغ ها را سر هم كرده بودند راه افتادند. رفتند در ولايت بلاگفا و انجا با هم عروسي كردند.
نتيجه گيري : ما از اين داستان نتيجه ميگيريم آن دختر و پسر خيلي نا قلا بودند.!!! خدا از اين ميرزا ها ( الان ديگه شدن اساتيد محترم) قسمت همه بكنه.
زندگی را دوست دارم عاشقانه....الکی دوستی را دوست دارم عاشقانه ....زورکی دلبر شیرین سخن را دوست دارم....محض خنده عاشق بیچاره را هم می پرستم ......محض گریه روز و شب را عاشقانه دوست دارم......لا علاج فصل ها را عاشقانه دوست دارم..........بی قیاس عاشق درس و کلاسم بهر نمره در دو ترم عاشق کنکورم و اینکه شوم من (high class) عاشق وب لاگم و بهر نوشتن بس هلاک تا بخندم از نظر ها و بگویم به چه ناز بهرهر کس من دهم گیری و خود باشم سوا چون ندا هستم ....منادی می شوم بهر شما زندگی را سهل گیر ای دوست چون من گویمت.....گویمتتتتت.....گویمتتتتتت خوب گفتم دیگه ای بابا نیست عقل کلم مثلا:تا اینجا رو داشته باش چون طبع شعرم کور شد یهو زندگی را سهل گیر ای دوست........محض امتحان اینم یه نوعش بود .....محض خنده یا گریه یا نمیدونم چی چی حالا هر چی...بی خیال
یک عمر نوشتم من وای از غم رسوایی یک عمر سرودم من داد از دل شیدایی یک عمر زدم آتش بر این دل تنهامن تا سوزد و سازد با تنهایی و بی تابی یک عمر نوشتم یار یک عمر نوشتم تو یک عمر سرودم من تنها نُت رسوایی آن شور و همه مستی آن عشق و همه هستی فرسوده و گنگم کرد در بی سر و سامانی یک عمر نشستم من شاید که تو باز آیی چشمم به رهت خشکید اما تو نمی آیی دیگر شده ام مأ یوس آخر تو کجا ماندی من مانده ام و یادت در کلبه ی تنهایی یک عمر شدم لیلی یک عمر شدم شیرین شاید که رسد از راه مجنونی و فرهادی اما اَسف و حسرت این ها همه اوهام است دیگر تو نمی آیی .... دیگر تو نمی آیی امشب شب آخر بود دیگر قلمم خشکید قلبم ز تپش استاد روحم ز تنم بگریخت فردا سر خاک من بازم تو نخواهی بود می دانم و می سوزم... می میرم و می دانم `هرگز تو نمی آیی...هرگز تو نمی آیی
طرف صبح از خواب بلند ميشه ميبينه هوا خيلي خوبه . زنگ ميزنه هواشناسي تشكر مي كنه زن به شوهر: من پنج دقیقه میرم خونه اقدس خانم باهاش حرف بزنم .تو هر نیم ساعت یک سری به غذا بزن
تهرانيه به پسرش ميگه: پسرم هيچ مي دوني ناپلئون وقتي به سن تو بود، شاگرد اول کلاسش بود؟... پسر به پدر جواب داد: پدر جان هيچ مي دوني که ناپلئون وقتي به سن تو بود، امپراتور بود؟
اگه ديدي يه سوسک پشت و رو افتاده و دست و پا ميزنه فکر نکن يه نفر زده و چپش کرده . ديوونه داره به قيافت ميخنده
دوصت دارم با ص صابون تا همه تو کفش بمونن !!! روحت شاد و یادت گرامی... . . . . این اس ام اس رو واسه هر کی فرستادم فرداش مرد ... مواظب خودت باش اگه مي دونستي دستاي سرد من چقدر به گرمي دستات نيازمنده... اينقدر دست تو دماغت نمي کردي
گفتي پنجشنبه شب، بعد از ساعت 12 چي ميشه؟ . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . خوب معلومه ديگه خنگ خدا، ميشه جمعه ديگه
بعضي عشق ها آتشين اما كم عمق و سطحي هستند گردبادي بر پاي مي كنند و زود هم سرد مي شوند اما بعضي عشق ها عميق است و ملايم چون يك نخ باريك شروع مي شود و در طول زمان استمرار مي يابد.
ثمره عمر آدمي يک نفس است و آن نفس از براي يک همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يک نفس از براي عمري بس است تنها شده ام و............ آسمان بارانیست....... چتری ندارمو.....کسی نیست که چتر من شود..... چشمانم تر است ولی کسی نمی داند که من گریانم........ در حالی که سیل من از سیل باران بیشتر است......... آری زیباییش همین است ......... که در زیر باران کسی اشکهایت را نمی بیند
اگر بعد از 120 سال رفتي اون دنيا ميخواستي از سر پل صراط ردشي بهت گفتن يه نفر حلالت نميکنه اون منم چون ميخوام به يه بهونه تو رو يک بار ديگه ببينم نظر یادتون نره
سوال نظر سنجي - در كداميك از اثرات زير محمد رضا گلزار موفق تر بوده است؟ 1- شام آخر 2- بوتيك 3- گل يخ 4- آتش بس - محمد رضا اهل انتقاد هستي يا كه نه ازت انتقاد نكنم ؟ بله لطفاً اين كار را بكنيد. - بسياري از كارشناسان ميگويند كه محمد رضا گلزار فقط به خاطر قيافه قشنگش چهره و ظاهرش و با تكيه به چشمهاي سبزش ستاره سينما شده و غير از اين چيز ديگري نبوده است. اين چه سوالي است آقاي رشيد پور شما مگر از روحيه هنرمندان خبر نداريد قبلاً هم گفته بودم كه اگر بخواهيد از اين سوالات بكنيد از اينجا ميروم.(از سر جا يشان بلند شدند )ترسيدين؟...... - با خودم گفتم چرا حالا يکدفعه بلند شد. - بايد از هنرمندان انتقاد كرد يا نه ؟ من احساس ميكنم كه اگر در انتقاد غرض ورزي نباشد هيچ اشكالي ندارد . - اينكه شما با ظاهر زيبا در سينما موفق شده ايد را ميپذيريد؟ بخاطر چهره يا فيزيك خاص وارد سينما شدن از نظر شما اشكالي دارد. - نظر شخصي من نه. اينكه وارد سينما بشوي اشكالي ندارد شرط اصلي ماندگاري است من اميدوارم كه در اين عرصه كه تازه وارد آن شده ام بتوانم ماندگار بشوم . - الان به دو تا نكته اشاره كرديد يكي اينكه راه درازي دارم يكي اينكه مي خواهم ماندگار بشوم كسي كه نگاهش به سينما اين بوده حتي فيلم اولش هم چنگي به دل نمي زند اگر نگاه شما اين بوده فيلم اولت فيلم غير مترقبه اي نيست فيلمي نيست كه بشود روي آن حساب كرد . فيلم اول براي من كه هيچ اطلاعاتي در مورد سينما نداشتم در بدو ورود. من خيلي اتفاقي وارد اين عرصه شدم توسط آقاي قادري و اينكه وقتي كه وارد شدم سعي كردم بر دانش و تجربه سينمائي ام اضافه بكنم كما اينكه من حرف شما را نمي پذيرم كار سام و نرگس را من به عنوان كار اول دوست ميدارم در آن زمان من هيچ پيش زمينه ذهني نسبت به سينما نداشتم اگر كارنامه سينمايي من را تماشاكنيد يك روند روبه رشدي در آن خواهيد ديد باز هم بايد تلاش بكنم با اين حال ميدانم كه ضعفهايي هم در كار من بوده و هست جبران ميكنم. - اگر اين روند رو به رشد شما را بپذيريم محمد رضا گلزار در همين اواخر هم اشتباهات كمي را مرتكب نمي شود فيلمهايي از شما روي پرده ميبينيم كه ميگوييم كه محممد رضا كه ميگفت من مي خواهم روند رو به رشد داشته باشم پس چه شد ؟ ببينيد فيلمي را كه قرار است بازي بكني از ابتدا نمي داني كه چه اتفاقي قرار است در آن بيافتد نام كارگردان حرفه اي و فيلمنامه پتانسيل خوبي دارد کستينگ خوب ، همه نشان مي دهند كه در آن بايد اتفاق خوبي بيافتد و هيچ اطلاعي نسبت به نتيجه كار نداري و شرايط سينماي ما را نيز كه ميدانيد اگر فيلمي ضعيف از آب در آمده است دلايلش اينها بوده است. - يعني بيشتر به اسمها نگاه كردي و فيلمنامه را ديد ي كه پختگي دارد . معمولاً اكثر كارگردانها قبل از شروع فيلمبرداري مي گويند ما باهات همكاري ميكنيم فيلم نامه جاي عوض شدن دارد نظرات شما حتماً ديده خواهد شد ولي اين اتفاق گاهي اوقات نمي افتد . ولي در بعضي فيلمها اين اتفاق مي افتد مثلاً كار آقاي نعمت الله .
|
|
|||













.واسه همین میگم صورت مسئله رو پاک کن ووووووووو




